emad - جامعه مجازی سپیدار چت

90349889832401169127.jpg Pic_33.jpg 1-6483579-1851445.jpg 29852872487117446979.jpg
سمیر

موزیک پروفایل


مشخصات

موارد دیگر
نامسمیر
هواداران21 هوادار
1.43 ميانگين
2755 پست
796 ديدگاه
4928.5 امتياز
1369-06-31

اطلاعات تکمیلی

 
بازدیدها: 14471
شناسه: 246

دنبال کنندگان

همه
دنبال کنندگان دنبال کنندگان دنبال کنندگان دنبال کنندگان دنبال کنندگان دنبال کنندگان دنبال کنندگان دنبال کنندگان دنبال کنندگان دنبال کنندگان دنبال کنندگان دنبال کنندگان دنبال کنندگان دنبال کنندگان دنبال کنندگان

هم استانی

تصاویر کاربران تصاویر کاربران تصاویر کاربران تصاویر کاربران تصاویر کاربران تصاویر کاربران تصاویر کاربران تصاویر کاربران تصاویر کاربران تصاویر کاربران

حالت من

افتخارات کسب شده

کیت ابزار سپیدار



سمیر
سمیر  
تــو اَز مَــن یِه عَــصَبی ســآاآختــی !..,
تــو اَز مَــن یِه عَــصَبی ســآاآختــی !..,
تــو اَز مَــن یِه عَــصَبی ســآاآختــی !..,
(دریا دل سپیدار) 1 دیدگاه · 1394/01/29 - 18:27 ·
 امضا: پــســر פֿـــ ـاڪــ ـے
سمیر
سمیر  
واقعــی بودَم فهمیدم معنی آزادی چیستـ !! " مَجـازیـ " شٌدم امـآ اینجــآ آزادیـ نیست !!
واقعــی بودَم فهمیدم معنی آزادی چیستـ !! " مَجـازیـ " شٌدم امـآ اینجــآ آزادیـ نیست !!
واقعــی بودَم فهمیدم معنی آزادی چیستـ !! " مَجـازیـ " شٌدم امـآ اینجــآ آزادیـ نیست !!
(دریا دل سپیدار) دیدگاه · 1394/01/29 - 18:26 ·
 امضا: پــســر פֿـــ ـاڪــ ـے
سمیر
سمیر  
یـه شـبـایـی نـداشـتـه هـامـون بـیـشـتـر از داشـتـه هـامـون بــود... یـه روزایـی یـه چـیـزایـی دیـدیـم کـه از توو داغـونـمـون کـرد.. یـه شـبـایـی نـفـسـمـون بـرید از ایـن هـمـه بـغـض... یـه شـبـایـی نـفـس کـم اوردیـم...امــا دووم اوردیــم... یـه روزایـی فـقـط زنـده بـودیـم ...زنـدگـی نـکـردیـم... یـه شبـایـی زنـده هـم نـبـودیـم فـقـط بـودیـم...هـمیـن.. یـه روزایـی بـا یـه کـسـی کـل دنـیـا رو حـریـف بـودیـم یـه روزایـی هـم بـا کـل دنـیـا یـه نـفـر رو هـم حـریـف نـبـودیـم.. خـیـلـی هـا خـواسـتـن مـا رو بـسـازن امـا خـرابـمـون کـردن... خـیـلـی هـا خـواسـتـن هـمـدردی کـنـن امـا شـدن خـوده درد واسـه مـا... یـه روزی ...یـه شـبـی.. دلـمـونـو بـد شـکـسـتن...از هـمـه ی ایـن روزا و شـبـا هـم بـگـذرم امـا.. از دلـــــــــــــم نـمـیـگـذرم ...
یـه شـبـایـی نـداشـتـه هـامـون بـیـشـتـر از داشـتـه هـامـون بــود... یـه روزایـی یـه چـیـزایـی دیـدیـم کـه از توو داغـونـمـون کـرد.. یـه شـبـایـی نـفـسـمـون بـرید از ایـن هـمـه بـغـض... یـه شـبـایـی نـفـس کـم اوردیـم...امــا دووم اوردیــم... یـه روزایـی فـقـط زنـده بـودیـم ...زنـدگـی نـکـردیـم... یـه شبـایـی زنـده هـم نـبـودیـم فـقـط بـودیـم...هـمیـن.. یـه روزایـی بـا یـه کـسـی کـل دنـیـا رو حـریـف بـودیـم یـه روزایـی هـم بـا کـل دنـیـا یـه نـفـر رو هـم حـریـف نـبـودیـم.. خـیـلـی هـا خـواسـتـن مـا رو بـسـازن امـا خـرابـمـون کـردن... خـیـلـی هـا خـواسـتـن هـمـدردی کـنـن امـا شـدن خـوده درد واسـه مـا... یـه روزی ...یـه شـبـی.. دلـمـونـو بـد شـکـسـتن...از هـمـه ی ایـن روزا و شـبـا هـم بـگـذرم امـا.. از دلـــــــــــــم نـمـیـگـذرم ...
یـه شـبـایـی نـداشـتـه هـامـون بـیـشـتـر از داشـتـه هـامـون بــود... یـه روزایـی یـه چـیـزایـی دیـدیـم کـه از توو داغـونـمـون کـرد.. یـه شـبـایـی نـفـسـمـون بـرید از ایـن هـمـه بـغـض... یـه شـبـایـی نـفـس کـم اوردیـم...امــا دووم اوردیــم... یـه روزایـی فـقـط زنـده بـودیـم ...زنـدگـی نـکـردیـم... یـه شبـایـی زنـده هـم نـبـودیـم فـقـط بـودیـم...هـمیـن.. یـه روزایـی بـا یـه کـسـی کـل دنـیـا رو حـریـف بـودیـم یـه روزایـی هـم بـا کـل دنـیـا یـه نـفـر رو هـم حـریـف نـبـودیـم.. خـیـلـی هـا خـواسـتـن مـا رو بـسـازن امـا خـرابـمـون کـردن... خـیـلـی هـا خـواسـتـن هـمـدردی کـنـن امـا شـدن خـوده درد واسـه مـا... یـه روزی ...یـه شـبـی.. دلـمـونـو بـد شـکـسـتن...از هـمـه ی ایـن روزا و شـبـا هـم بـگـذرم امـا.. از دلـــــــــــــم نـمـیـگـذرم ...
(دریا دل سپیدار) دیدگاه · 1393/10/12 - 19:13 ·
1
و 1 لایک دیگر
 امضا: پــســر פֿـــ ـاڪــ ـے
سمیر
سمیر  
رفـیـق ! بـی کـس بـودن خـیـلـی بـهـتـر از بـا هـر کـس بـودن ِ .... ✘
رفـیـق ! بـی کـس بـودن خـیـلـی بـهـتـر از بـا هـر کـس بـودن ِ .... ✘
رفـیـق ! بـی کـس بـودن خـیـلـی بـهـتـر از بـا هـر کـس بـودن ِ .... ✘
(دریا دل سپیدار) دیدگاه · 1393/05/4 - 00:55 ·
5
و 5 لایک دیگر
 امضا: پــســر פֿـــ ـاڪــ ـے
سمیر
سمیر  
نَسلی هَـسیم کِه معلوم نیس مُخاطَب دارن

یا مُخا تب دارَن
نَسلی هَـسیم کِه معلوم نیس مُخاطَب دارن

یا مُخا تب دارَن
نَسلی هَـسیم کِه معلوم نیس مُخاطَب دارن

یا مُخا تب دارَن
(دریا دل سپیدار) دیدگاه · 1393/05/4 - 00:49 ·
3
و 3 لایک دیگر
 امضا: پــســر פֿـــ ـاڪــ ـے
سمیر
سمیر  
@behruz
[لينک هم فقط براي اعضا قابل مشاهده مي باشد]
(دریا دل سپیدار) دیدگاه · 1393/05/4 - 00:48 ·
5
و 5 لایک دیگر
 امضا: پــســر פֿـــ ـاڪــ ـے
سمیر
سمیر  
[ م ] مـثـلِ مـرگِ مـعـرفـتِ مَـرבم ، مُـرבלּ مـرام و مـرفـیـלּ و مـرבِ مـسـتِ الـڪـل

[ ج ] جُـرم ، جـنـایت ، جـنـگ ، جـنـگ ، جراحت ، اوج جـنـوלּ ، جـسـارت ، جـووלּ جَـنَـم ، یـعـنـے פـرف

[ ن ] نوלּ تـوے ωــفـره نـبـوב

[ و ] ولـے ، امـا ، اگر ، بــہ ایـלּ مَـرבم

[ ش ] شـروعِ یــہ شـب توے شهر ، ڪــہ گـنـב زב بــہ نـفـسِ ڪُـلِ روزات

[ هــ ] هـنـوزم یــہ פـرڪـتـے هـسـت
[لينک هم فقط براي اعضا قابل مشاهده مي باشد]
[ م ] مـثـلِ مـرگِ مـعـرفـتِ مَـرבم ، مُـرבלּ مـرام و مـرفـیـלּ و مـرבِ مـسـتِ الـڪـل

[ ج ] جُـرم ، جـنـایت ، جـنـگ ، جـنـگ ، جراحت ، اوج جـنـوלּ ، جـسـارت ، جـووלּ جَـنَـم ، یـعـنـے פـرف

[ ن ] نوלּ تـوے ωــفـره نـبـوב

[ و ] ولـے ، امـا ، اگر ، بــہ ایـלּ مَـرבم

[ ش ] شـروعِ یــہ شـب توے شهر ، ڪــہ گـنـב زב بــہ نـفـسِ ڪُـلِ روزات

[ هــ ] هـنـوزم یــہ פـرڪـتـے هـسـت
[لينک هم فقط براي اعضا قابل مشاهده مي باشد]
[ م ] مـثـلِ مـرگِ مـعـرفـتِ مَـرבم ، مُـرבלּ مـرام و مـرفـیـלּ و مـرבِ مـسـتِ الـڪـل

[ ج ] جُـرم ، جـنـایت ، جـنـگ ، جـنـگ ، جراحت ، اوج جـنـوלּ ، جـسـارت ، جـووלּ جَـنَـم ، یـعـنـے פـرف

[ ن ] نوלּ تـوے ωــفـره نـبـوב

[ و ] ولـے ، امـا ، اگر ، بــہ ایـלּ مَـرבم

[ ش ] شـروعِ یــہ شـب توے شهر ، ڪــہ گـنـב زב بــہ نـفـسِ ڪُـلِ روزات

[ هــ ] هـنـوزم یــہ פـرڪـتـے هـسـت
[لينک هم فقط براي اعضا قابل مشاهده مي باشد]
(دریا دل سپیدار) دیدگاه · 1393/05/4 - 00:47 ·
1
و 1 لایک دیگر
 امضا: پــســر פֿـــ ـاڪــ ـے
سمیر
سمیر  
یـآב گـِـرفتـَҐ بِ פֿــآطـرِ چیـزے ڪــہ [ هـَـسـتَـҐ ]


بِ هـیـچ ڪـَس ، هـیـچ وَقـت ..


نـَگــҐ [ شـَرمـَنـבҐ ]
[لينک هم فقط براي اعضا قابل مشاهده مي باشد]
یـآב گـِـرفتـَҐ بِ פֿــآطـرِ چیـزے ڪــہ [ هـَـسـتَـҐ ]


بِ هـیـچ ڪـَس ، هـیـچ وَقـت ..


نـَگــҐ [ شـَرمـَنـבҐ ]
[لينک هم فقط براي اعضا قابل مشاهده مي باشد]
یـآב گـِـرفتـَҐ بِ פֿــآطـرِ چیـزے ڪــہ [ هـَـسـتَـҐ ]


بِ هـیـچ ڪـَس ، هـیـچ وَقـت ..


نـَگــҐ [ شـَرمـَنـבҐ ]
[لينک هم فقط براي اعضا قابل مشاهده مي باشد]
(دریا دل سپیدار) 1 دیدگاه · 1393/05/4 - 00:46 ·
1
و 1 لایک دیگر
 امضا: پــســر פֿـــ ـاڪــ ـے
سمیر
سمیر  
این" دنیای مجازی " ،
"دنیـای واقعی " خیلی ها رو خـراب کرد
این" دنیای مجازی " ،
"دنیـای واقعی " خیلی ها رو خـراب کرد
این" دنیای مجازی " ،
"دنیـای واقعی " خیلی ها رو خـراب کرد
(دریا دل سپیدار) دیدگاه · 1393/04/28 - 20:27 ·
2
و 2 لایک دیگر
 امضا: پــســر פֿـــ ـاڪــ ـے
سمیر
سمیر  
اَز خــسته شُــدن،خـسته اَمـ
اَز خــسته شُــدن،خـسته اَمـ
اَز خــسته شُــدن،خـسته اَمـ
(دریا دل سپیدار) دیدگاه · 1393/04/28 - 11:35 ·
4
و 4 لایک دیگر
 امضا: پــســر פֿـــ ـاڪــ ـے
سمیر
سمیر  
می دونستَــم ایـــن رآبـطهـ اونـــ ی کهـ میشـهِـ مَـنَـــــم..
[لينک هم فقط براي اعضا قابل مشاهده مي باشد]
می دونستَــم ایـــن رآبـطهـ اونـــ ی کهـ میشـهِـ مَـنَـــــم..
[لينک هم فقط براي اعضا قابل مشاهده مي باشد]
می دونستَــم ایـــن رآبـطهـ اونـــ ی کهـ میشـهِـ مَـنَـــــم..
[لينک هم فقط براي اعضا قابل مشاهده مي باشد]
(دریا دل سپیدار) دیدگاه · 1393/04/28 - 11:35 ·
4
و 4 لایک دیگر
 امضا: پــســر פֿـــ ـاڪــ ـے
سمیر
سمیر  
بـه آرزوهام بگـيد بــرن، دير ِه ، نمـــيرسم .. .
بـه آرزوهام بگـيد بــرن، دير ِه ، نمـــيرسم .. .
بـه آرزوهام بگـيد بــرن، دير ِه ، نمـــيرسم .. .
(دریا دل سپیدار) دیدگاه · 1393/04/28 - 11:33 ·
4
و 4 لایک دیگر
 امضا: پــســر פֿـــ ـاڪــ ـے
سمیر
سمیر  
از لحظه‌ای که در یکی از اتاق‌های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه بی‌پایانی را ادامه می‌دادند. زن می‌خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می‌خواست او همان جا بماند.
از حرف‌های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می‌خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه‌شان زنگ می‌زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می‌شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی‌کرد: «گاو و گوسفندها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می‌روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس‌ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می‌شود. بزودی برمی گردیم...»
چند روز بعد پزشک‌ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می‌کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه‌ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که
از لحظه‌ای که در یکی از اتاق‌های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه بی‌پایانی را ادامه می‌دادند. زن می‌خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می‌خواست او همان جا بماند.
از حرف‌های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می‌خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه‌شان زنگ می‌زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می‌شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی‌کرد: «گاو و گوسفندها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می‌روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس‌ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می‌شود. بزودی برمی گردیم...»
چند روز بعد پزشک‌ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می‌کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه‌ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که
از لحظه‌ای که در یکی از اتاق‌های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه بی‌پایانی را ادامه می‌دادند. زن می‌خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می‌خواست او همان جا بماند.
از حرف‌های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می‌خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه‌شان زنگ می‌زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می‌شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی‌کرد: «گاو و گوسفندها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می‌روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس‌ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می‌شود. بزودی برمی گردیم...»
چند روز بعد پزشک‌ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می‌کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه‌ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که
(دریا دل سپیدار) 5 دیدگاه · 1393/04/27 - 17:16 ·
2
و 2 لایک دیگر
 امضا: پــســر פֿـــ ـاڪــ ـے
صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 انتها